ميلاد حضرت ختمي مرتبت ، ختم رسل ، پيامبر اكرم (ص) بر حضرت حجه ابن الحسن (ع) وتمامي پيروان راستين آن حضرت مبارك باد . خورشيد درروزجمعه 17 ربيع الاول سال 570 ميلادي پرنور تر شد وگرماي دلپذيري پيدا كرد .
درچنين روزي فرزندي ازتبار پاكان پا به عرصه گيتي نهاد كه اگر خورشيد شب وروز را از هم جدامي كند وجودنوراني او ، رهايي انسان از جهل و حيات حيواني را نشان داده است . درحقيقت اوروشنگر صراط مستقيم است . وظيفه مامسلمانان اين است كه در راهي قدم گذاريم كه اوبراي ماترسيم كرده است نه راه كساني كه خداوند برآنها غضب كرده است .
حكايت ميلاد درياي رحمت
آمنه دربسترش درحال استراحت بود، عبدالمطلب وبرخي از پسران به ديدنش آمدند .عبدالمطلب جلو رفت وولادت فرزند را تبريك گفت : آمنه لحظه اي به ياد همسرش عبدا.... افتاد وغم واندوه وجودش را گرفت . عبدالمطلب به كنارنوه اش رفت ، كودك خيلي زيبا بود ودرخواب نازي فرورفته بود .عبدالمطلب آرام چون برگ گل اورا بوسيد . روز هفتم ولادت ، عبدالمطلب براي نوه عزيز خود عقيقه كرد .«هنگامي كه از شير گرفته شد ، خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب وروز همنشين او فرمود تا راههاي بزرگواري را پيمود وخويهاي نيكورا درخود عجين كرد . » درروز هفتم تمام سران قريش وخاندان بني هاشم در ميهماني (عقيقه) حضور داشتند وبعدا زصرف ناهار ، عبدالمطلب كودك را درجامه سپيدي پوشانده بود ، سردست گرفت وبه همگان نشان داد وگفت : خداراسپاس گذارم كه به ما فرزندي عطا فرمود امروز صبح اورا به خانه كعبه بردم وخدارا سپاس گفتم ونام اورا محمد گذاشتم . آمنه قبل از اين اسم اورا احمد گذاشته بود .درقرآن نام محمد (ص)4 بار آمده است .
هفته وحدت
«مورخان ودانشمندان شيعي ولادت رسول خدا (ص) را درصبح جمعه روز 17 ربيع الاول مي دانند واكثر علماي اهل سنت ، 12 همان ماه ميدانند . نقطه مهم دراين وحدت عشق وارادت دوفرقه شيعه وسني به رسول خدا(ص) است .
كودكي رسول خدا (ص)
گفتار ورفتار رسول خدا(ص) دردوران كودكي ، آن حضرت را از ديگر كودكان ممتاز ميكرد .
پدربزرگش اين برتري را خوب حس ميكرد وبه اواحترام خاصي ميگذاشت .هرگز دروغ نمي گفت وكارجاهلانه وناشايستي انجام نمي داد ، بي جا نميخنديد ، سخن بيهوده نميگفت ، هنگام غذا خوردن بسم ا... ميگفت ودرآخر خدا را سپاس مي گفت . هنگامي كه آن بزرگوار 7 ساله بود ، يهوديان چون دركتاب هايشان خوانده بودند كه پيامبر اسلام (ص) از خوردن حرام وشبهه دار اجتناب ميكند ، تصميم گرفتند اورا امتحان كنند به همين منظورمرغي را دزديدند وآن را براي ابوطالب فرستادند ، پيامبر به آن مرغ دست نزد ، علت را پرسيدند ، فرمود: حرام است وخداوند مراازحرام حفظ ميفرمايد .
سپسيهوديانمرغيراازهمسايهگرفتندوبهاوگفتندكهبعداپولشراخواهنددادوآنمرغرابرايحضرتمحمد(ص) فرستادند اما حضرت بازقبولنكرد وفرموداين غذا شبهه ناك است .يهوديان تعجب كردند و گفتند اين طفل داراي مقام ومرتبت والاييخواهدشد.
25 قدم با رسول خدا(ص) برداريم
1-اگر گرسنه يا برهنه اي ميآمد وچيزي ميخواست بلا ل را ميفرستاد تا به او قرض بدهد وكارشان راه بيافتد ، حتي اگر كسي ازدنيا ميرفت وقرضي به گردنش بود، آن را ميپرداخت .
2-پيرزني ميخواست آب از چاه بردارد ولي نمي توانست ، پيامبر (ص) از راه رسيد وكمكش كرد ، بعدهم به او ميگفت : جلو برو وراه خيمه ات را نشان بده . پيرزن رفت تا در خيمه. هرچه همراهان اصراركردند كه آقا مشك را به مابدهيد فايده اي نداشت .فرمود : من به كشيدن با رامت وتحمل سختيهايشان سزاوارتم .
3- براي همسايه حرمت ميگذاشت ، مثل خون مسلمان ، تاچهل خانه را همسايه اعلام كرد( براي همياري بيشتر )
ميگفت : اگر مريض شد عيادتش كني ، اگر مرد بايد درتشييع جنازه اش شركت كني ، ا گر قرض خواست بايد وام بدهي ، درغم وشادي با او باش . درجنگ تبوك گفت : هركس همسايه اش را اذيت كرده ، با مانيايد .
4- ميگفت : به صورت چهارپايان نزنيد ، آنها حمد و تسبيح ميگويند . بي جهت سوارشان نشويد وبيش از طاقت از آن ها كارنكشيد ، ميگفت : چه بسا مركبي از صاحبش بهتر است وبيشتر از صاحبش به ياد خداست .
5- وقتي موضوع خوشخال شونده اي ميشنيد : «الحمدا.... علي هذه النعمه ) وهرگاه موضوع ناراحت شونده اي ميشنيد ميگفت : (الحمد... علي كل حال ) ووقتي به چيزي كه دوشت داشت ميرسيد ، ميگفت (الحمد.... ا لذي بنعمته تتم الصالحات ) هميشه سپاس ميگفت .
6-اهل مسواك وعطر وشانه زدن و پيراهن هاي سفيد بود ، تميز وتميز پوش بود . ديگران را از ژوليدگي نهي مي كرد و ميگفت ژوليدگي از كارهاي شيطان است .
7-ميخواست همه خداپرست واقعي باشند ،غصه شان را ميخورد كه چرا حواسشان جمع خدا نيست تذكر ميداد : كسي به غلام وكنيزش نگويد ، بنده من .غلامي هم به صاحبش نگويد ارباب من . شما بگوييد ياورمن ، غلام هم بگويد ، سرور من ، چون همه فقط وفقط بنده خداييم . براي خودش هم امتياز نمي دانست ميگفت : مرا مثل عيسي (ع) ستايش نكنيد من فقط بنده خدا هستم به من بگوييد عبدا.... . حتي ميگفت : وقتي نظري داريد وياكاري ميخواهيد انجام دهيد نگويي هرچه خدا ورسولش ميگويند ، بگوييد هرچه خدا ميخواهد .
8- زياد نماز مي خواند .پاهايش تاول كرده بود . آيه نازل شد«قرآن را برتو نازل نكرديم تابه زحمت بيفتي » وقت نماز گريه اش ميگرفت وبي حال ميشد به او مي گفتند تو پيامبر خداهستي ؟! ميگفت : آيا شكرش را نگزارم .
9- به عبدا... بن مسعود قاري قرآنش گفته بود : برايم قرآن بخوان . گفت : من بخوانم ! قرآن برشما نازل شده من برايتان بخوانم ؟ پيامبر ميفرمودند : آري ، دوست دارم از ديگري بشنوم . عبدا... ميخواند وپيامبر (ص) اشك ميريخت .
10 – ساكت وآرام بود ، قبل از بعثت هم به غار حرا ميرفت ، معلوم نبود درتنهايي چه ميكند كم حرف ميزد ولي مفيد وگاه سخنش را براي تاكيد تكرار ميكرد .
11- ديگران قبل از اينكه او را ببينند متوجه آمدنش مي شدند از بوي عطرش وصداي آرام قدم هايش .
12- سراغ يارانش را زياد ميگرفت تا 3 روز اگر آنها را نمي ديد نگران حالشان مي شد .اگر مسافر بودند دعايشان مي كرد، اگربيماربود ند عيادتشان مي كرد.
13- دعا زياد مي خواند ؛ وقت خوردن ، خوابيدن ، راه رفتن ، سوارشدن ، ديدن ماه وهرنعمتي حتي هنگام راه رفتن به رختخواب ، مي گفت : خدايا مرا به خودم وامگذار .
14- علي ، سلمان ، ابوذر ، بلال ، عمار و . . . . . هميشه اطرافش بودند . عده اي اعتراض كرده بودند كه چرا اين آدمها را دور خودتان جمع كرديد (فقير و بيكس وكارند ) معيار دوستي پيامبر (ص) اين پيام وحي بود : كساني را كه صبح وشام خدارا ميخوانند وجز به ذات پاك او نظر ندارند از خودت دورمكن .
15- زبانش به لعن ونفرين باز نشده بود . درجنگ احد هرچه گفتند : آقا نفرينشان كنيد .فرمود : من براي لعنت مبعوث نشدم . من هدايت كننده ام .
16- عرب بياباني چنان عبايش را كشيد كه رد آن روي گردنش ماند وگفت : فرمان بده تا آنچه از مال خدا نزد توست به من هم بدهند ! . تبسم كرد و گفت : اين همه درشتي لازم نبود ، هرچه ميخواهد به اوبدهيد .
17- درمسافرت ها عقب كاروان ميرفت . مبادا كسي جامانده باشد به فكر رهگذران بود . درمسير اگر گرسنه سنگ و كلوخي ميديد كنار ميزد .
18- وسط صحبتش يكي صدا بلند كرد ديگران به او اعتنايي نكردند ، اوفرياد ميزند ، محمد ! دين را به من بياموز ! پيامبر كلام خودرا قطع كردند به نزدش رفتند وآنچه لازم بود به او ياد دادند .
19- عده اي به نزد او رفتند ، ديدند كه فرشش حصير است وليف خرما متكايش ، وقتي تعجب آنهار اديد گفت : مرا به دنيا چكار ! درگذرم ، و به عايشه گفت اگر ميخواستم خدا كوهها را برايم طلا ميكرد .
20- شخصي وصيت كرده بود انبار خرمايش را پيامبر (ص) بادستهاي خودش صدقه بدهد .آخرين خرمايي كه از زمين برداشت ، به همه نشان داد وگفت ، اگر اين را خودش صدقه ميداد ، بهتر از انبار خرمايي بود كه من به جايش صدقه دادم .
21- گوسفندي قرباني كرد وبه چند سائل داد . به پيامبر (ص) گفتند : جز شانه اش چيزي نمانده . پيامبر (ص) فرمود : آنچه داده ايد برايمان مانده جز شانه .(خير آنچه داديم برايمان باقي مانده است .
22- وقتي ديد از خاك وخاكستري كه دراين كوچه برسرش ميريختند ،خبري نيست پرسيد : دوستي داشتيم كه از كنار خانه اش عبورميكرديم ، چند روزي است خبرش نداريم ، كجاست ؟ گفتند : مريض شده ، با چند نفر به عيادتش رفت وآن فرد يهودي بواسطه اين مهرباني مسلمان شد .
23- از تبوك برميگشت : سعد انصاري به استقبالش رفت . به سعد گفت : دستان سختي داري . سعد گفت : طناب وبيل وسيله كار ومنبع درآمد م است . پيامبر بردستان سعد بوسه زد وگفت اين دستي است كه آتش دوزخ به آن نميرسد .
24- دامان مباركش وقتي كودكي را دربغل گرفته بود نجس شد . پدرومادر بچه ناراحت وشرمنده شدند ، مي خواستند كودك را عتاب كنند اما نگذاشت ، گفت : رهايش كنيد ، بگذاريد راحت باشد اثر نجاست ميرود وپاك ميشود اما اثر تندي ميماند .
خدايا ! به ما كمك كن تادرصراط مستقيم تو همان راهي كه رسول تو آن را براي ما روشن كرد قدم بگذاريم .